يك خاطره سخت!

10 07 2008

ساعت 7 صبح روز جمعه 14 تير سال 1387 است.پسري با نام رضا از خواب بيدار مي شود.ناگهان كه ساعت را مي بيند يك هو از جا مي پرد! واييييييي ! بدبخت شدم! 3 ساااعت! خوابيده ام! ديگه وقتي براي مطالعه ندارم! خيلي خسته ام! خيلي خيلي خسته ام و دارم ديوونه مي شم!

ساعت 8:00:خوابگاه خلوت خلوت است و همه ي رشته ها تمام شده اند. هم اتاقي ام هم رفته خونشون آخه اون هم تموم شده و من الان تك و تنها توي تبريز توي يك خوابگاهي كه بيشتر شبيه شهر مردگان هست دارم زندگي مي كنم. كدوم رو بخونم؟ بهتره كه اول سعي كنم كه شيمي آلي رو بخونم! خوب سخت تره ديگه! شروع مي كنم مي رم و كتاب waid رو برمي دارم شروع مي كنم تمرين هاش رو حل مي كنم. سوالاتش رو مي تونم حل كنم ولي نمي دونم كه چرا حل كردنش بهم نمي چسبه! يه جورايي انگار چيزي نمي فهمم! سرم داره مي تركه اينقدر درد مي كنه.واااااييي دارم مي ميميرم چقدر سرم درد مي كنه.

ساعت 9:00:دلم شور مي زنه! يعني مي رسم اين همه درس رو بخونم ؟ بابا بي خيال آلي! مي رم سر وقت بيوشيمي! خوب باشه جزوه ي بيوشيمي رو بر مي دارم و شروع مي كنم به خوندن.خوبه! خوبه! مي فهمم داره چي مي گه! خوب پس ادامه مي دم .بازم سرم شروع به درد كردن كرد.وااااااااااااييييييييي دارم بيهووش مي شم .احتمالآ به خاطر اينه كه از 2 روز پيش تا الان فقط 5 ساعت خوابيدم.مي ترسم برم و بوروفن بخورم! آخه مي ترسم بخوابونه! خوب چكار كنم؟ درس مي خونم .فقط همين امروزه! بعدآ ديگه امتحان آسونا! شروع مي شه! تو مي توني رضا!

ساعت 10:00 :  خوبه تا الان سه جلسه از 15 جلسه ي بيوشيمي رو خوندم. اگه اين جوري پيش برم شايد تا ساعت 4 و 5 بعد از ظهر تمومش كنم.حوب ادامه مي ديم! سر دردم كم شده و من الان دارم يك كم روان درس مي خونم! خوبه اگه اين جوري درس بخونم حتمآ تا ساعت 5 تموم مي شم.پس درس مي خونم….

ساعت12:00: تا الان يك كم خوب درس خوندم ولي يك دفعه…. يك دفعه صداي شكمم در اومد! تازه يادم اومد كه ديشب بايد شام مي خوردم ولي شام نخوردم! الان هم معده ام از من تقاضاي غذا مي كنه! ولي خوب دانشگاه هم اين هفته غذا نمي دن! چكار كنم.غذا درست كردن هم وقت مي بره.اگر هم بخوام برم بيرون بازهم وقتم تلف مي شه! فعلآ بي خيال غذا خوردن مي شم.درسم رو بخونم خيلي بهتره از اينكه بشينم غذا بخورم! ولي بعد از مدتي ديدم كه شكمم داره بد جور  قار و قور مي كنه و تازه شم اين كه به مغزم هم گلوكز نمي رسه و من بايد درس بخونم .اين جوري كه نمي شه درس خوند.خوب پس بايد برم غذا بخورم. خوب حالا بايد چي بخورم؟ مي رم سر وقت يخچال… به به هيچي نداريم جز هيچ! خوب بايد برم بيرون يه چيزي بخورم.خوب مجبورم. خودم رو آماده مي كنم كه برم بيرون و مي رم بيرون.

ساعت 14:00: تازه از بيرون بر مي گردم آخه اون رستورانه دور بود تاكسي هم نبود بايد پياده مي رفتم! الان هم كه برگشتم دارم مي ميرم.بيخيال درس مي شم و مي خوابم.ساعت رو تنظيم مي كنم كه 30 دقيقه بعد بيدار شم……

چشمام رو باز مي كنم مي بينم كه بيييييييييييييييييييچاره شدم! ساعت 21:20 دقيقه است! كلي درس دارم  نخوندم و من بايد تا كمتر از 12 ساعت ديگه همه رو بخونم. يك دفعه يكي از دوستام مي آد مي گه رضا من بيوشيمي رو تموم كردم ت چقدر خوندي؟ هنوز نصف نكردمش! تازه آلي هم مونده! ايمني عملي رو هم كه تا الان بيخيال شدم! گذاشتم 5 صبح بخونم! با استرس تمام درس مي خونم.مي شينم بيوشيمي مي خونم تا ساعت 2 بعد بيخيالش مي شم و ايميني مي خونم و بعد دوباره بيوشيمي  مي خونم و تا امتحان و بعد…

عقربه هاي ساعت دارن به تندي ميرن و من هنوز سر جاي اول خودمم.مي بينم كه داره آفتاب يواش يواش بالا مي آد.به ساعت نگاه مي كنم مي بينم كه ساعت 5:45 دقيقه بامداد هست چيزي حدود دو ساعت تا امتحان مونده.با هر سختيي كه هست مي رم سر جلسه و به امي تقلب هم مي مونم.

سر جلسه امتحان: 5 دقيقه از امتحان گذشته و من باز هم اميدوار به تقلب هستم.سرم و رو بر مي گردونم به يه دختر كلاسمان مي گم سوال 6!!! جواب مي آد:4 !!!! صدا:آقا رضا به برگه من نگاه كن .برگه رو برات نگه مي دارم نگاه كن.   من: حتمآ ! مرسي!

خانم پ! برگه اش رو برمي داره  داره به من شون مي ده! دمش گرم 35 سوال رو از روي اون زدم! يه دفعه انگار دنيا روي سرم خراب شد!!!!

يه دستي به شونه‌ي من خورد! آقا از شما بعيده! داري تقلب مي كني؟
– نه استاد! به خدا داشتم سرم رو حركت مي دادم كه يك كم به گردنم استراحت بدم!!!
-: بلند شو! بلند شو!
– استاد بابا ببخشيد ! به خدا ديگه تكرار نمي شه! [در اين لحظه احساس كردم كه دارم مي ميرم.اونقدر احساس بدي به من دست داد كه در اينجا كه دارم اين رو مي نويسم بازم داره حالم بد مي شه و استرس منون مي گيره]
من هم بلند شدم و فكر كردم كه صفر شدم. استاد من رو از جام بلند كرد و برد يه جاي ديگه . خدا رحم كرد.خلاصه اون تقلب هم پريد ولي من كم نياورد بازهم تقلب كردم و خودم رو به پاسي تو بيوشيمي رسوندم! خدا رو شكر اين امتحان و حشتناك به خير گذشت. ولي هنوز دو تا امتحان ديگه هم مونده!

ديگه نايي ندارم! به خدا دارم مي ميرم. الان بايد برم دانشكده‌ي پزشكي و امتحان ايميني عملي بدم.سريع جزوه‌ي ايمني رو بازمي كنم و مي رم سر جلسه! البته اينجا جا دارد كه از دوستان با مرام پزشكي كه در امر ياري رساندن به من از هيچ كمكي كوتاهي نكردند!  خلاصه اون گذشت و رسيديم به اصل كاري : شيمي آلي

امتحان ساعت 6 بعد از ظهر هست و الان ساعت 2 بعد از ظهر هست.4 ساعت وقت دارم.ناهار هم كه ديگه بي خيال! سريع مي رم و يه كيك مي خرم و با عجله مي خورم. مي رم كتابخونه و الي رو بژيه دور خوب مي خونم.خدارو شكر آلي رو خوب بلدم.ايشالله سر جلسه برام مشكلي پيش نياد.

ساعت5:30 بعد از ظهر.داريم به خط پايان اين ماراتون مي رسيم.منتظريم كه استاد بياد و امتحان ما رو از ما 5 بگيره[آخه من ترم پيش آلي رو به خاطر غيبت هاي زياد حذف شده بودم! و اين ترم به من به صورت معرفي به استاد داده بودند] ميريم سر جلسه امتحان .انگار كه هنگ كرده باشم.هيچي يادم نمي آد.اين بار كه تقلب هم نمي شه كرد.به خودم فشار آوردم….

رضا تو مي توني! اين چيزي بود كه همه اش به خودم مي گفتم.آخر سر به زور  هم كه شده همه ‌ي اطلاعات مورد نظر رو به خاطرم آوردم و برگه رو تحويل دادم و به خط پايان اين ماراتون امتحاني رسيدم.

درسته اكه اين روز خيلي براي من سخت بود ولي خوب شايد خدا مي خواست كه خيلي چيز ها رو از اين چيزها ياد بگيرم.شايد بايد اين اتفاق مي افتاد كه من ياد بگيرم كه توي طول ترم برم سر كلاس هام و منتظر آخر ترم نباشم! درس ها رو بايد وقت خودش خوند نه آخر ترم! و اينكه شايد مهمترين درس اين روز سخت اين بود كه هميشه بايد به خدا توكل كرد. چيزي كه من به چشم خودم در اين امتحانات ديدم اين بود كه هميشه خدا رو در كنارم احساس مي كردم. اين اعتقاد كه كه اگر واقعآ زحمت بكشي هميشه خدا كمكت خواهد كرد از اون روز براي هميشه در ذهن من حك شد.

البته با توجه به اينكه من در پست قبلي عرض كرده بودم كه كمتر شخصي مي نويسم مي توانيد به ويژگي هاي منحصر به فرد من پي ببريد!

Advertisements

کارها

Information

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: