بعد از حدود سه هفته!

27 04 2009

قبل از هر چيزي  بايد از همه ي دوستاني كه در پست قبلي روز تولدم را بهم تبريك گفته بودند تشكر كنم ، دست همه شان درد نكند.انشاءالله در تولدشان جبران كنم!

552073382_bbd388a790

نكته ي ديگر اينكه تا كنون سابقه نداشته بوده است كه نويسنده ي تك نويس اين همه دور از وبلاگش باشد! واقعيت اين است كه در اين مدت آنقدر سرم شلوغ بوده كه حتي نمي توانستم سرم را بخارانم! از طرفي در صورتي كه دانشجو باشيد مي دانيد كه در اين روزها ميهمان هاي زيادي به سمت شما در خوابگاهها هجوم مي آورند ومن اين مدت يا مهمان بودم يا مهمان داشتم! از طرفي از اسفند امسال از طرف انجمن دانشكده ، يك نشريه زده ايم كه بايد دو هفته يك بار منتشر شود، گويا بنده هم سردبير آن نشريه ام! براي جمع و جور كردن اعضاي تيم و … كلي وقتم  گرفته شد ، به همين خاطر زياد نمي توانستم كه در خدمتتان باشم.شايد تك نويس تا يكي دو هفته ي ديگر هم اين چنين سوت و كور باشد! چون در دو سه هفته ي آينده سرم خيلي شلوغ است . از طرفي تعدادي از امتحانات ميان ترمم در اين مدت برگزار مي شوند و همچنين براي نمايشگاه تهران هم بايد خودم را آماده كنم.

كلآ همه چيز دست به دست هم داده اند، كه من از تك نويس غافل باشم! ولي كور خواندند! من از تك نويس دل نميكنم! و به زودي مثل هميشه آپديت ميكنم. الان هم كه دارم اين ها را مي نويسم در سايت دانشكده ام. البته افرادي كه تك نويس را بافيدش دنبال مي كنند از قبل مي دانستند كه من هنوز زنده ام! چون با كمك فايرفاكس پرتابل هنوز هم هر وقت برسم چند تا مطلب خوشمزه را با شما به اشتراك مي گذارم!

در هر صورت بزودي همه چيز به روال عادي خود باز ميگردد.!

Advertisements




تولدم مبارک!

9 04 2009

گویا امروز 21 ساله شدم!

birthday-cake





یک کمی خداحافظ!

9 01 2009

اینمدت که توی فرجه ی امتحانات بودم ،بهترین دوران وبلاگ نویسی ام را گذراندم! امار بسیار بالایی که به لطف دوستان پی سی دانلود(که یک دنیا به خاطر لینک هایشان ازشان ممنونم[+ + ]) داشتم را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد! همچنین این کار بزرگواران پی سی دانلود باعث بیشتر شناخته شدن وبلاگم در دیگر سایتها شد که بازهم باید بگویم «بچه ها مچکریم!»

دوم اینکه این مدت زیاد بلاگینگ کردم و کم درس خواندم! خدا رحم کند! شنبه ی آینده(28 دی) امتحان حجیم و ترسناک! فارما را دارم(خدا به خیر کند!) به همین خاطر این هفته باید مثل*ر بخوانم تا برسم! تازه درسهای دیگه بیخیال! وقت بین امتحانات می خوانیم!

برای همه ی دوستان آرزوی موفقیت می کنم(چه دانشجو چه غیر دانشجو!) و آرزو دارم وقتی از امتحانات برگشتم دیگه توی غزه جنگ نباشد

تا اون موقع فعلآ(به قول این خارجکی ها!)بای!





چرا باید درس بخوانم؟

31 12 2008

خوب یادم می آید آنروزی را که دانشگاه قبول شدم. ساعت سه ی بعد از طهر بود یکی از دوستام بهم زنگ زد

-سلام رضا ! رتبه ات چقدر شد؟

نمی دونم! مگه جوابا اومده؟

آره بابا اومده!

آخه قرار بود ساعت 7 بعد از طهر بیاد!

نمی دونم ولی اومده .برو توی سایت سازمان سنجش ببین رتبه ات چقد شده.حتمآ بهم بگی ها !

باشه بابا! رتبه ات چقدر شده؟

خیلی بد بودم!

چقدر بودی؟

80!!!

مبارکه! ایشاللا پزشکی تهرانی دیگه؟

ببینیم چی میشه.

با هزاران استرس که هیچ وقت دیگه برای دوباره حاضر نیستم که تجربه اش بکنم رفتم کافینت سر کوجه مون)(اون موقع کامپیوتر نداشتم)

.

.

.

آخر سر زد و داروسازی تبریز قبول شدم. خوشحال بودم که آخرش شدم دکتر!!!اخه مامان بزرگم وقتی داشت فوت می کرد ازم خواست که دکتر بشم و خیلی خوشحال بودم که تونستم آرزو شو برآورده کنم

.فکر می کردم که دیگه سختی ها تموم شده و سخت دوره ی زندگی ام رو گذروندم ولی واقعآ در اشتباه بودم. بدبختی های من واقعآ تازه شروع شد!!درس هام شروع شد…

9 واحد فیزیولوژی

نه واحد فارما(درسی که توی همه ی رشته ها 2 واحده و فقط توی پزشکی 4 واحده)

شیمی دارویی

5 تا صنعتی(توی 5 ترم)

حدود بیست واحد شیمی به طور خالص!

درس های وحشتناکی که حتی تلفظ کردن اسماهشون هم سخته!فارماکوگنوزی! و … این همه درس ها رو می گذرونم یا قرار بگذرونم…

خوب؟؟؟؟ که جی بشه؟

آخرش که قراره بقالی بزنیم دیگه! چه نیازی به پاس کردن 208 واحد درس کوفتیه؟

آره ! چه نیازی هست که این همه درس بخونیم؟ وفتی که از چپ و راست دارن توی سر و کله ی ما می زنند. دانشجو های پزشکی که (همه اشون رو دوست دارم) دارند به ما می گن شامپو فروش!! نسخه پیچ توی داروخانه ما رو زیر دست خودش می دونه! چه دلیلی داره که اینقدر سختی بکشیم که دست خط یکی دیگه رو بخونیم و بعدش هم وقتی که اشتباهی توش می بینی و بهش می گی یک کم مونده که بزنتت! که آقا من می دونم وشما نمی دونید!

چه ارزشی داره این همه سختی رو بکشی وقتی استادت که از دانشکده ی پزشکی اومده سر کلاس بهت می گه “به من چه که باید به یه مشت دوا فروش درس بگم”؟؟ !!تو رو خدا شما بفرمایید چرا این همه درس وحشتناک رو بگذرونیم؟

چرا همه فکر می کنند که ما حقشون رو خوردیم؟

حالا با همه ی این بدبختی ها همه ی امیدمون به حق فنی ای بود که شاید امیدی برای یک دانشجوی داروسازی بود رو الان دارند ازش می گیرند. چرا ؟ چون فکر می کنند که این پولی که بابت هر دارو به یک داروساز تعلق می گیره از سرش هم زیاده !

(ببینیدآخه ما 217 ملیارد تومن در سال داریم به ملت صدمه می زنیم!

مدتی پیش هم که قانون تصویب کردند که هر کسی می تواند با داشتن یک مدرک آکادمی در یک منطقه ی دور افتاده داروخانه بزنه!!! چرا این قدر خوب دارند ما رو

درک می کنند

بخدا اگه اون مسئولینی که دارند این قاون ها رو ارائه و تصویب می کنند می دونستند که یک دانشجوی داروسازی چه سختیی می کشه تا اون مدرک دکتری رو می گیره هیچ وقت همچین حرفی رو نمی زدند.

تا الان من نشنیدم که یکی از مسئولین بلند پایه ی بخش درمان کشور یک داروساز باشه و عمومآ پزشک هستند . شاید اگر که یکی ا زاین مسئولسن داروساز بود دیگر این مشکلات را نداشتیم. خلاصه ی کلام اینکه مسئولین با گفتن این مسئله دل ما را به شدت شکاندند.

لینک مرتبط: حق فنی داروخانه ها تاملی بر ماوقع





عشق است…

1 10 2008

داریوش + متالیکا + کتاب های شاملو+ چه گوارا + حسین پناهی….   چطور می شه به زندگی بی تفاوت بود؟ حسم مثل یه بچه ای هست که تازه پا گرفته. با اینکه مدتها است که داریوش و متالیکا گوش می دم و کتابهای شاملو و چگوارا می خونم، حسین پناهی گوش می دم و می خونم ولی نمی دونم چرا انگار تازه دارم درکشون می کنم. چقدر عمرم رو به بطالت گذروندم… حیف …

شما کس دیگه ای به ذهنوتنون می رسه؟





آخرین روز رمضان

1 10 2008

باید زود تر می جنبیدم که برم ترمینال. چون عید بود می دونستم که صندلی خالی اتوبوس در اون حالت حکم جواهر رو داره. به همین خاطر استثنائن این هفته بلیط گرفتم. شماره صندلی ام بود 15. رفتم توی اتوبوس و نشستم توی اتوبوس. راستش اشتباهآ 16 نشستم. یه دختر خانم هم توی همون اتوبوس نشسته یود.همشهریم بود.آخه اون اتوبوسی که سوار شده بودم مستقیم به شهر مون نمی رفت به همین خاطر ما توی اون اتوبوس غریبه بودیم. شماره ی صندلی اون 9 بود. ازم پرسید که صندلی 9 کدومه؟ من هم نشونش دادم.

خلاصه راه افتادیم.ساعت 4.5 بعداز ظهر بود. هوا هم کمی ابری بود. هم هم mp3 پلیرم رو گذاشتم توی گوشم و رفتم تو حس داریوش. راستش هنوز اونی که برای صندلی کناری ام بلیط گرفته بود نیومده بود و صندلی کناری ام خالی بود. من که چشمام رو بسته بودم و داشتم آهنگ  گوش می دادم اصلآ حواسم به هیچ جا نبود. یک دفعه یک بوی بدی اومد! دیدم که یک هیکل گنده داره می آد به سمت من!… روزه بود.یه پیرمرده بود که اونقدر خسته بود توی اون هوای گرم عرق کرده بود اومده بود کنار من نشسته بود! با خودم گفتم خدایا !یعنی باید 4 ساعت با ایشون کنار هم باید بشینیم!.

دلش پر حرف بود! به زمین زمان فحش می داد! مخصوصآ به دین و دولت و مملکت  . بعد حالا شروع کرد به موشکافی! لباس های دخترانه! که این دخترا فلان اند و بیسار! من هم اصلآ حوصله نداشتم به حرفهاش گوش بدم.از صبح یک دم کلاس داشتم و آزمایشگاه . درس ها هم خدا بده برکت از بس آسونه!

سرم رو برگردوندم اون همشهری م رو ببینم دیدم اونم مثل من شده! گیر یه زن گنده افتاده! معلوم بود که اونم حوصله ی حرف زدن نداشت و اون زنه هم همه اش بهش گیر داده و می خواسته باهاش حرف بزنه.

خلاصه خیلی اعصابم خورد شده بود. حوصله ی حرف زدن نداشتم ، از بس خسته بودم و تازه اش هم داشتم داریوش گوش می دادم.هیچ چیز مثل داریوش آرومم نمی کنه و هیچ چیز هم به اندازه ی پارازیت توی آهنگ های داریوش اعصابم رو داغون نمی کنه.همه اش تو دلم با خودم می گفتم که  » همه رو برق می گیره ما رو چراغ نفتی!»

راننده هم ماشالله همه اش مسافر سوار می کرد .اصلآ تو اتوبوس جا نبود. خلاصه ساعت شد شش و نیم و به نظر می رسید که دیگه باید روزه ها رو هم افطار کرد. راستش من خوابم برده بود.یه دفعه دیدم به دست خشن با محبت من رو نوازش کرد! میخواست بیدارم کنه. چشمام رو باز کردم دیدم اون پیرمرده هست :

– بیا خرما بخور پسرم. می دونم دانشجویی ، و خسته. بیا بخور یک کم جون بگیری.

-ممنون حاج آقا . میل ندارم.نوش جان.

-نه! نمی شه ! تو جوونی و باید بخوری ! اینقدر نمی خوری به همین خاطر هم هست که این قدر لاغری! بخور!

اونقدر نگاه اون پیرمرد مهربان بود، که توی دلم به خودم لعنت می فرستادم، خدایا چرا اون موقع در مورد این پیرمرد مهربون اینطور فکر کردم. سختی زندگی دستهاش رو اونقدر که زبر و خشن کرده بود ، دلش رو مهربون کرده بود. بهم گفت که چی می خونی؟ گفتم داروسازی . گفت آخ خوب شد که دیدمت! می گفت معده اش خیلی درد می کنه .به همین خاطر هم نتونسته 4 روز رو روزه بگیره. ازم می خواست ویزیتش کنم!! بهش گفتم که من هنوز دانشجو هستم و تازه اش هم پزشک نیستم که بتونم نسخه بدم. راستش دلم نیومد که نا امیدش کنم بهش چند تا قرص رو پیشنهاد کردم و اسمهاش رو براش توی یک کاغذ نوشتم.اون هم دعام کرد. یه حال خوبی بهم دست داد! خوشحال بوم که آدم پاکی مثل اون توی اون لحظه ی مقدس دعام کرده بود. تو دلم خدا رو چندین و چند بار شکر کردم.

داشتیم به شهرمون نزدیک می شدیم. یه نگاهی به اون همشهریم کردم! دیدم که خوابیده . اگه همین جوری خواب بمونه، جا می مونه. به همین خاطر به اون خانمه که کنارش نشسته بود، گفتم که بیدارش کنه. اون هم بیدارش کرد. یه نگاهی بهم کرد که توش بهم گفت ممنون!

از اتوبوس پیاده شدیم.ساعت 8:20 بود. هوا تاریک تاریک بود.بارون هم می بارید. اون منطقه هم که اتوبوس نگه داشته بود کمی نا امن بود.لات و لوت زیاد داشت.به همین خاطر دلم نیومد که تنهاش بذارم.بهش گفتم که بیا برات  تاکسی بگیرم.من خودم پیاده می رم.اخه پیاده روی دوست دارم. اون هم انگار که خجالت کشیده بود ، بهم گفت نه! نمی شه.به زحمت می افتید! من هم که برام زحمتی نداشت! قصد فقط کمک به خلق خدا بود و بس!

منتظر تاکسی بودیم که ازش پرسیدم که چی می خونه؟ گفت جامعه شناسی. ورودی جدید بود. من هم که توی همه ی دانشکده ها آشنا زیاد دازم ، بهش گفتم که اگه کاری داشتی بهم بگو! من توی اون دانشکده آشنا زیاد دارم.اونهم گفت که نه! راضی به زحمت نیستم!

بعد اون پرسید که ورودی جدیدم ؟ راستش انتظار داشتم که این رو بگه. چون قیافه ام می خوره به یک کنکوری سال اولی.همیشه نگهبانی دانشگاه بهم گیر می دن که دانشجو هستم یا نه!  به همین خاطر باید همیشه کارت دانشجویی رو نشون بدم! خلاصه گفتم نه! سال سومم.

یه تاکسی توی اون خلوتی پیدا بود. تاکسی رو نگه داشتم و اون سوار شد. بعد نگاهی بهم کرد و لبخنی زد! بهش گقتم : خداحافظ ! و اون همین رو گفت و رفت.

من هم توی اون بارون پیاده رفتم راه افتادم.آخه بارون رو خیلی دوست داشتم. پیاده رفتم و ساعت 9:30 رسیدم خونه. حوصله نداشتم که جواب زنگ های خونمون رو بدم که کی می رسم. داریوش توی این راه رفیقم بود.

… خوشحال بودم که تونستم تو آخرین روز ماه رمضون به یکی کمک کوچیکی کنم. *** عیدتون مبارک***





روزهای کسل کننده

3 09 2008

راستش این روزها خیلی برایم کسل کننده شده.همه اش از شب تا روز چند کار را بیشتر انجام نمی دهم.یا موسیقی گوش می دهم  یا در اینترنت می پلکم یا اینکه دارم داستان و یا کتاب های برایان تریسی می خونم.خداییش خیلی بیکاری آدم رو اذیت می کنه، وقتی هم که به آینده ام فکر می کنم(منظور همین یک ماه آینده است) حالم بد می شه ،چون جواب علوم پایه نیومده هنوز هم(البته می دونم قبولم ولی خوب امتحان ویژگی اش اینه دیکه هر چقدر هم خوب باشی باز هم می ترسی که خراب کنی) یکی دیگه اینکه نمی دونم اون هم اتاقی پارسالم امسال هم با من هم اتاق می شه یا نه! این خیلی ناراحتم می کنه.نمی دونم چی کار کنم. اعصابم خورده و خورده وخورد!

خداییش گوش دادن به آهنگ برای خیلی آرامش بخشه مخصوصآ شادمهر عزیزم که الان دارم آهنگش رو گوش می دم! راستش چندتا مطلب رو تا نصفه آماده کردم ولی حوصله نداشتم که تا آخر بنویسمشون ! انصافآ مطالب خوبی هم هستند. راستش دارم روز به روز تمرین وبلاگ نویسی می کنم تا دیگه از این ترجمه نگاری خارج بشم و خودم بنویسم ولی مگه گرسنگی و بی هدفی برای نوشتن می ذاره! به همین دلیل هم هست که دارم بازم ترجمه می کنم ولی خوب به زودی فرکانس این طور نوشتنم هم کم و کمتر می شه.

راستش این روزها خیلی به فرند فید علاقه مند شدم مخصوصآ این اتاقش رو خیلی باهاش حال میکنم! البته خوب خیلی دیگه از روم ها رو هم می خونمو به ریدرم اضافه کردم ولی خوب این یکی یه چیز دیگه است.راستی من هم در فرند فید یک روم جدید ساخته ام ازتون می خوام که درش عضو شید. ایده اش موزیک هست.می تونید بیایید و در اونجا آهنگ های مورد علاقه تان و یا خواننده های مورد علاقه تان را با دیگران به اشتراک بگذارید.راستش من تا اونجا که تونستم برای دوستانم دعوتنامه  فرستادم و  خوب خیلی ها هم دعوت را اجابت کردند.از شما هم می خواهم که در این روم عضو بشید!

راستش این قدر درباره مرورگر جدید گوگل خوانده ام که دیگه با شنیدن اسمش حالم بد می شه ! هر جا می رم اسم کروم رو می شنوم ! حتی تو خبرگزاریها!

راستش این روزها هرمطلبی رو توی وبلاگستان فارسی می بینم ترجمه است! البته خودم هم جزو این گروه هستم و هر خرده ای به این کار بگیرم خودم رو هم در بر می گیره. ولی خوب خیلی بهتر می شد که دست از ترجمه بر می داشتیم و خودمون می نوشتیم.من که مدتی هست شروع به این کار کردم هرچند زیاد در این کارم موفق نبوده ام.حداقل اگه مطلب ترجمه می کنید منبع رو بنویسید! بابا این قدر چشم تنگ نباشید! بخدا این قدر سایت و وبلاگ خوب خارجی تو اینترنت هست که کسی منبع تون رو از شما نگیره! فقط کافی توی گوگل یه سرچ کوجیک زد به کلی سایت می شه رسید …. . البته این رو بگم که خودم هم مدتها ناقض کپی رایت بودم ولی خوب دیگه این کار را نمی کنم. کاش وبلاگستان فارسی هم این کار را میکرد!(مخصوصآ میگن از این به بعد هم کپی رایت توی ایران رعایت می شه!)

هیچی دیگه فقط سلامتی شما!

یا حق!